|
اتاق خلوت پاكي است
براي فكر، چه ابعاد ساده اي دارد دلم عجيب گرفته است خيال خواب ندارم هنوز در سفرم خيال مي كنم در آبهاي جهان قايقي است پيش مي رانم چه خوب يادم است عبارتي كه به ييلاق ذهن وارد شد وسيع باش، و تنها، و سربزير، و سخت خوش به حال سهراب كه اتاق خلوت پاكي براش بود. اما من چي؟ اما ما چي؟ كجا خلوت دنج و پاكي براي من و ما هست؟ اين زمان خلوت پيدا نميشه. ميري پارك هوايي عوض كني، چيزهايي مي بيني كه پشيمون مي شي، ميري سينما فيلمي ببيني همه چيز مي بيني به جز فيلم و تماشاچي، ميري جاهاي ديدني و با حال مثل حافظيه( آخه ما شيرازي هستيم) بيچاره حافظ كه هميشه در آرزوي مهمانهايي هست كه بخاطر خودش بيان نه براي قرارهاي مخفيانه. البته بجز مسافريني كه مهمان هستند و براي فال و تماشا مي آن. يه روز دنيا اينجور نبود، هر چيزي سر جاي خودش بود، همه چيز حرمت داشت، اون روزا اتاق خلوت پاكي داشت و ابعاد ساده اي. + نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387 17:35 توسط ع.شاپرك |
دلم از اينجا گرفته
از زمين تا آسمونا دلم از دنيا گرفته ديگه مهربوني رفته عشق و همزبوني رفته آدمها انگار فقيرند پول دارند اما ميميرند دستاشون روي كلاشون چشماشون زير پاهاشون نه سوار مونده نه مركب ديگه از قصه ها رفتند تك سواراي رو مركب باغچه ها دارن مي ميرند گلها تو فرشها اسيرند آب حوضمون كه خشكيد گربمون ماهي رو دزديد ديگه هر كسي يك رنگه كه زرنگه پاي من لنگه و دنيا پر سنگه حالا من موندم و يك كتاب بسته كشتي رفته قايقم به گل نشسته (شاپرك) سلام دوستاي خوبم. و معذرت مي خوام كه مدتي نبودم و نتونستم به مهربونيهاي شما پاسخ بدم. گرفتار بودم، اما كاش دچار هم بودم، شايد هم بودم، آره بودم مگه ميشه آدم باشي و دچار نباشي. و همه حكايتها از همين جا شروع مي شه، دچار بودن ( و زخمهاي من همه از عشق است) ممنون كه فراموشم نكرديد. شاد و خرسند زندگي كنيد. + نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 11:51 توسط ع.شاپرك |
به تو نامه مي نويسم
به تو اي هميشه در ياد اي هميشه از تو زنده لحظه هاي رفته بر باد وقتي كه بن بست غربت سايه سار قفسم بود زير رگبار مصيبت بي كسي تنها كسم بود وقتي از آزار پاييز برگ و باغم گريه مي كرد قاصد چشم تو آمد مژده روييدن آورد به تو نامه مي نويسم اي عزيز رفته از دست اي كه خوشبختي پس از تو گم شد و به قصه پيوست اي هميشگي ترين عشق در حضور حضرت تو اي كه مي سوزم سراپا تا ابد در حسرت تو به تو نامه مي نويسم نامه اي نوشته بر باد كه به اسم تو رسيدم قلمم به گريه افتاد اي تو يارم، روزگارم گفتني ها با تو دارم اي تو يارم ، از گذشته يادگارم در گريز ناگزيرم گريه شد معناي لبخند ما گذشتيم و شكستيم پشت سر پلهاي پيوند در عبور از مسلخ تن عشق ما از ما فنا بود بايد از هم مي گذشتيم برتر از ما عشق ما بود اي تو يارم روزگارم گفتني ها با تو دارم اي تو يارم، از گذشته يادگارم به تو نامه مي نويسم اي عزيز رفته از دست اي كه خوشبختي پس از تو گم شد و به قصه پيوست. هر نامه اي لاجرم جوابي داره؟ و من بي خودانه منتظرم. منتظر جوابي از تو. هر نامه اي جوابي داره. + نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 20:8 توسط ع.شاپرك |
كاش فرصتي بود براي شناختن، ليك ما از خويشتن بيشتر از آينه نمي دانيم. من كيستم به جز پوست و استخوان؟! جان پر ارزشم كجاي زمان در حصار مانده؟ من دميدن يك لحظه ي عشقم، اينجا چه مي كنم؟ شايد آمده ام تا بدانم آنچه را بايد بدانم، كه آنچه من بايد بدانم به جز محبت نيست، تنها اكسيري كه تمام بي قوارگيم را به زيبايي تبديل مي كند. و من اگر عاشق باشم پيامبري هستم كه رسالت خويش را عاشقانه به انجام رسانده ام. تنها صداست كه مي ماند چرا توقف كنم، چرا؟ پرنده ها به جست و جوي جانب آبي رفته اند افق عمودي است افق عمودي است و حركت: فواره وار و در حدود بينش سياره هاي نوراني مي چرخند زمين در ارتفاع به تكرار مي رسد و چاه هاي هوايي به نقب هاي رابطه تبديل مي شوند و روز وسعتي است كه در مخيله ي تنگ كرم روزنامه نمي گنجد. چرا توقف كنم؟ راه از ميان مويرگ هاي حيات مي گذرد كيفيت محيط كشتي زهدان ماه سلول هاي فاسد را خواهد كشت و در فضاي شيميايي بعد از طلوع تنها صداست صدا كه جذب ذره هاي زمان خواهد شد چرا توقف كنم؟ چرا توقف كنم؟ همكاري حروف سربي بيهوده ست همكاري حروف سربي انديشه حقير را نجات نخواهد داد. من از سلاله ي درختانم تنفس هواي مانده ملولم مي كند پرنده اي كه مرده بود به من پند داد كه پرواز را به خاطر بسپارم نهايت تمامي نيروها پيوستن است، پيوستن به اصل روشن خورشيد و ريختن به شعور نور طبيعي است كه آسياب هاي بادي مي پوسند چرا توقف كنم؟ صدا، صدا، تنها صدا صداي خواهش شفاف آب به جاري شدن صداي ريزش نور ستاره بر جدار مادگي خاك صداي انعقاد نطفه ي معني و بسط ذهن مشترك عشق صدا، صدا، صدا، تنها صداست كه مي ماند در سرزمين قد كوتاهان معيار هاي سنجش هميشه بر مدار صفر سفر كرده اند چرا توقف كنم؟ من از عناصر چهار گانه اطاعت مي كنم و كار تدوين نظام نامه قلبم كار حكومت محلي كوران نيست. شاهكار (فروغ فرخزاد) دوستان گاهي متذكر مي شوند كه متن كوتاه باشه، اما باور كنيد گاهي چاره اي جز طولاني بودن نيست راستش دلم نيومد كه از اين شعر سطرهايي رو انتخاب كنم و بقيه رو فاكتور بگيرم. نشد آخه حيف نيست؟ شايد بگيد خوب اين شعر چه ربطي به مطلب بالا داره؟ بي ربطم نيست به خدا، آخه فروغ اين شعر رو در اوج عاشقي و جبر گفته. هميشه عشق حرفاش زيبا و شيرين نيست، گاهي تلخه تلخه،اما بازم عشقه. به هر حال اگه خسته شديد به عشق ببخشيد. شاپرك + نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 1:4 توسط ع.شاپرك |
اين عشق ماندني
اين شعر بودني اين لحظه هاي با تو نشستن سرودني ست اين لحظه هاي ناب در لحظه هاي بي خودي و مستي شعر بلند حافظ از تو شنودني ست اين سر ـ نه مست باده اين سر كه مست مست دو چشم سياه توست اينك به خاك پاي تو مي سايم كه اين سر به خاك پاي تو با شوق سودني ست تنها تو را ستودم آنسان ستودمت كه بدانند مردمان محبوب من به سان خدايان ستودني ست من پاكباز عاشقم از عاشقان تو با مرگم آزماي با مرگ اگر كه شيوه تو آزمودني ست اين تيره روزگار در پرده غبار دلم را فرو گرفت تنها به خنده يا به شكر خنده هاي تو گرد و غبار از دل تنگم زدودني ست در روزگار هر كه ندزديد مفت باخت من نيز مي ربايم اما چه؟ ـبوسه بوسه از آن لب ربودني ست تنها تويي كه بود و نمودت يگانه بود غير از تو، هر كه بود هر آنچه نمود نيست بگشاي در به روي من و عهد عشق بند كاين عهد بستني ـ اين در گشودني ست اين شعر خواندني اين عشق ماندني اين شور بودني ست اين لحظه هاي پر شور اين لحظه هاي ناب ا ين لحظه هاي با تو نشستن ـ سرودني ست زان لحظه كه ديده بر رخت وا كردم دل دادم و شعر عشق انشا كردم ني، ني غلطم، كجا سرودم شعري تو شعر سرودي و من امضا كردم خوب يا بد تو مرا ساخته اي تو مرا صيقلي كرده و پرداخته اي (حميد مصدق) + نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 16:17 توسط ع.شاپرك |
سلام، سلام به دوستاي خوبم، هم قبيله اي ها، هم شهريها، ايرانيها. سلام به تو همخاك عزيز هم خون عزيز.بهاريها،پاييزيها؛ اونايي كه سبز سبزن مثل جنگل بهار، اونايي كه زرد زردن مثل برگهاي پاييز. اونايي كه عاشق هستن و نمخوان عاشق بمونن، اونايي كه عاشق هستن و مي خوان عاشق بمونن، مهم نيست عاشق كي و چي، مهم عشقي هست كه تو دلاشون لونه كرده و اونا حفظش مي كنن. و يه سلام مخصوص به اونايي كه يه عمر عاشق بودن و هستن اما طرفشون يا نفهميد يا اگه فهميد به روش نياورد. اين شعرو به اونايي كه يه عمر دويدن و به مقصد نرسيدن تقديم مي كنم. يه جورايي همدرديم، درد مشترك. اين شعر تقديم به اونايي كه حرفاشون تو دلشون پوسيد و هيچي نگفتن، يا اگه گفتن براي دل خودشون گفتن. من و تو ما نمي شيم مثل آفتاب و غروب نه تو اين خونه تنگ نه تو درياي جنوب زندگيمون مثل خواب خواب ما جاي جدل من به دنبال توام تو به دنبال بدل من و تو ما نمي شيم مثل ساحل، مثل موج منم اين جا روي خاك تويي رفته تا به اوج اوج آسمون تو رنگ اون طلاييه اما آسمون من مثل دريا آبيه من و تو ما نمي شيم نه توي عكس نه تو قاب نه تو اين خونه تنگ نه كه حتي توي خواب. (شاپرك) + نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 13:58 توسط ع.شاپرك |
قلب تو، قلب پرنده
پوستت اما، پوست شير زندون تنو رها كن اي پرنده پر بگير اونور جنگل تن سبز پشت دشت سر به دامن اونور روزاي تاريك پشت نيم شباي روشن براي باور بودن جايي شايد باشه شايد براي لمس تن عشق كسي بايد باشه بايد كه سر خستگي هاتو به روي سينه بگيره براي دلواپسي هات واسه سادگيت بميره حرف تنهايي قديمي اما تلخ و سينه سوزه اولين و آخرين حرف حرف هر روز و هنوزه تنهايي شايد يه راهه راهيه تا بي نهايت قصه هميشه تكرار هجرت و هجرت و هجرت اما تو اين راه، كه همراه جز هجوم خار و خس نيست كسي شايد باشه شايد كسي كه دستاش قفس نيست قلب تو قلب پرنده پوستت اما پوست شير زندون تنو رها كن اي پرنده پر بگير (ايرج جنتي) + نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 22:46 توسط ع.شاپرك |
به باز آمدنت چنان دلخوشم
كه طفلي به صبح عيد پرستويي به ظهر بهار و من به ديدن تو چنان در آينه ات مشغولم كه جهان، از كنارم مي گذرد بي آنكه سر برگردانم در فصلهاي خونين هم مي توان عاشق بود به قمريان عاشق، حسد مي ورزم كه بال در بال دانه بر مي چينند و به ستاره و باران كه بر نيمرخ مهتابي ات بوسه مي زنند و به گلي كه با اشاره تو مي شكفد در فصلهاي خونين هم مي توان عاشق بود مگر از راه در رسي مگر از شكوفه سر بزني مگر از آفتاب به در آيي وگرنه روز تابوتي است بر شانه هاي ابر كه ما را به افق هاي ناپيدا مي سپارد و عشق آهوي محتضري ست كه سر بر شانه هاي باران مي گذارد بيا با اندامي از آتش بيا و جلوه اي از آذرخش هيهات من كجا باز بينمت اي ستاره روشن؟! كه بي تو تا شبگير پير مي شوم چندان كه باز آيي ستاره ها عاشق مي شوند و جواني در باران از راه مي رسد. (بابا چاهي) + نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 0:4 توسط ع.شاپرك |
سكوت راهي بهينه است
هنگام كه سخن نوش داروي هيچ دردي نيست سكوت راهي بهينه است نه آب، نه آفتاب و نه هيچ كوهي تو را تكيه گاه و پناه نيست سايه، شك، در متن زندگي ست آسمان اما بر يك مدار ثابت است تنها آسمان بر يك مدار ثابت است آه از كوير هيچ ابري نويد باراني و هيچ باراني نويد خاربوته اي را در بر ندارد سكوت راهي بهينه است هنگام كه واژه واژه نيست خود دردي ست مظاعف صحنه از بازي تهي نيست بازيگران نقش ها برمي انگيزند حركاتي موزون كه تو را به حدس يك جنايت مي كشاند بي خون و خونريزي مي دانم، مي دانم، مي دانم سكوت راهي بهينه است هنگام كه سخن نوش داروي هيچ دردي نيست (شاپرك) + نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 13:11 توسط ع.شاپرك |
خدايا
گرفتار آن دردم كه تو دواي آنی! در آرزوي آن سوزم كه تو سرانجام آني بنده آن ثنايم كه تو سزاي آني من در تو چه دانم! تو داني! تو آني كه خود گفتي! و چنان كه گفتي، اني! در هجر تو، كار بي نظام است مرا شيرين همه تلخ و پخته خام است مرا در عالم اگر هزار كام است مرا بي نام تو سر به سر حرام است مرا (كشف الاسرار) مهربان خداي من، خداي آدم، نوح، ابراهيم، موسي، عيسي و محمد (ص). مهربان خداي من كه به ابراهيم در حين كهنسالي اسحاق، به مريم تنها مادر باكره عالم عيسي، به ذكريا يحيي، و به محمد(ص) زهراي گرامي، بانويي كه چشم طمع من به دستهاي مهربان اوست، عطا فرمود. الهي و ربي من لي غيرك. دشتي ست مهرباني تو كه نه آغازي دارد و نه انجام مي پذيرد. ستايش تو را كه مهرت ازلي ست. اي نزديكتر به من از من، دوستت دارم و مي دانم تو مرا بيشتر دوست داري. فباي الاء ربكما تكذبان. پس كداميك از نعمتهاي پروردگارتان را تكذيب مي كنيد؟! و چه نعمتي بالاتر از اينكه خدا هست. مي ستايمت چون لايق ستودني. بي آنكه بدانم چرا دوستت دارم و عاشقانه مي خواهمت و نمي دانم چرا و اين ناداني جهل نيست بلكه تو را خواستن است بي دليل كه تو بي دليل با من مهرباني كه من لايق مهرباني تو نيستم. مرا اي مهربان در حريم لااله الاالله نگاهدار كه حريمي مطمئن و گرم و امن است. آمين. + نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 15:4 توسط ع.شاپرك |
|