تبليغاتX
شاپرك


شاپرك

به نام هرچه نام اوست





















پل می زنیم به نامعلوم

در می گشاییم به ناممکن

از وجود چنان بنایی ساختیم که نردبان هزار پله ی حضور

به گردش نمی رسد

...

پا می چرخانم

پا می چرخانم رو به شرق خویش

شرق جاده های باریک

و پرندگان تنهای سیاه و سفید

آب و باد و خاک و آتش از خاطرم می رود

اما به یاد دارم

که سلطان رویاهای نو و افق های کهنه ام

به یاد دارم

که مرگ پاسخ بزرگی بر زندگیم نبود

به یاد دارم

که خورشید عشق کفاف پهنه نیازم را نداده بود!

رو در روی هزاران

هزارها را تکرار می کنم

خواب را نشستن آشفته می کند

نشستن را راه رفتن

راه رفتن را دویدن

و دویدن را خواب!

باری،

یک دانه ارزن و کور سویی نور

برای مور

کافی است

(گزیده ای از شعر آیینه حسین پناهی)

 

 

نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 1:34 توسط ع.شاپرك| |

 

 در کودکی نمی دانستم که باید از زنده بودنم خوشحال باشم یا نباشم. چون هیچ موضعگیری خاصی در برابر زندگی نداشتم. فارغ از قضاوتهای آرتیستیک در رنگین کمان حیات ذره ای بودم که می درخشیدم.

(حسین پناهی)

و اما من، در کودکی نمی دانستم دنیا چی هست. نمی دانستم باید آرزو کرد و بعد آرزوها رو هی سوزوند. نمیدانستم روزها می گذرند و من هم باید بگذرم. فکر می کردم همیشه همینطور همه چیز آبی آبیه. و سبزه سبز، مثل چمنهای تو میدان ولیعصر. من چه میدونستم چیزی هست مثل همون رنگین کمان که من یه ذره از اونم اما تو خود رنگین کمان. من چه می دونستم تو که بری باید من کجا برم؟ خوش به حالت. همیشه خوش به حال اون کسی هست که اول میره. اما الان میدونم، می دونم همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افته. باید چمدونمو ببندم.

نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 1:34 توسط ع.شاپرك| |

سلام

خیلی وقته نتونستم مطلب جدید بذارم. نشده. اتفاقهایی خوشایند یا به عکس، به هر حال نشد بیام.

 انگار از یه خواب عمیق بیدار شدم هنوز گیج و منگم. حالا هم در انتظار یک جوابم از یک دوست...من موندم و یک دو راهی البته شایدم این یک راه واضح و روشنه و من نمی بینم.

 یه روز توی این خونه بزرگ که اندازه دل تمام اونهایی هست که میان و نظر می ذارن یه نفر اومد کسی که حرفاش آشنا بود و صمیمی انگار منو می شناخت و من هم. انگار از آسمون می اومد و عطر نفسهاش بوی بکر بارون می داد. حرفهاش آیه های مهربونی بود. نمی خوام افسانه سرایی کنم یا مطلبو بزرگ جلوه بدم. مدتی هست که دیگه منو قابل نمی دونه. من به تو دوست عزیز احتیاج دارم به راهنماییت، تو گفتی که دوستدار شادیهای منی، و من این اسم و نماد رو قبول دارم، یعنی باور دارم. تو زندگی گاه اتفاقی، حادثه ای باعث می شه که آدم نتونه درست ببینه و درست تشخیص بده، اینجور مواقع هست که داشتن یک مشاور و دوست روشن بین می تونه موثر باشه. خداوند مهربون تو زندگی هر کسی یه راهنما قرار میده من منتظرم. من می دونم که تو دوست خوبم می آی و کمکم می کنی...یادمه وقتی نوجوان بودم توی مجله جوانان یک صفحه بود که عنوانش بر سر دو راهی بود، اگه کسی مشکلی داشت از خواننده های مجله درخواست کمک می کرد و مردم هم نظراتشونو می گفتن و چه بسا که مشکل حل می شد. من اما نمی تونم مشکلمو اینجور بیان کنم. منتظرم از راهی دیگه که خودت بهتر می دونی راهنمایی بشم. یک گفت و شنود به عبارتی یک مشاوره لازم هست. اگه دوباره لطف کنی و سلام منو بی جواب نذاری.

سلام.

نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 22:31 توسط ع.شاپرك| |

مولاي سبزپوش اي اعتبار عشق

شاعرتر از بهار اي تك سوار عشق

در اشك ريز باغ وقتي كه گل شكست

وقتي كه آفتاب در من به شب نشست

 

نام عزيز تو فرياد باغ بود

ياد تو در خسوف تنها چراغ بود

شب بي دريغ بود

من تلخ و نا اميد

تو مي رسيدي و خورشيد مي رسيد

 

وقتي پرنده ها دل تنگ مي شدند

دلتنگ مي شدي

وقتي شكوفه ها بي رنگ مي شدند

بي رنگ مي شدي

وقتي كه عاشقي از عشق مي سرود

خرسند مي شدي

وقتي ترانه اي از كوچه مي گذشت

لبخند مي شدي

 

اعجاز تو به من

جان دوباره داد

مولاي سبزپوش

يادت به خير باد

 

من مثل يك درخت

تنها و سوگوار

در فصل برف و يخ

مايوس از بهار

تو آمدي و باز پيدا شد آفتاب

شولاي برفيم شد قطره قطره آب

 

مولاي عاطفه

هم قلب تو اگر عاشق نبوده ام

جز با تو اينچنين

با قلب خويش هم صادق نبوده ام

 

من مثل يك درخت

گل پوش مي شوم

در بطن هر بهار

تا يك درخت سبز

از تو به يادگار

باشد در اين ديار

اعجاز تو به من

جان دوباره داد

مولاي سبزپوش

يادت به خير باد

(ايرج جنتي عطايي)

يك سال گذشت از اولين آمدنت به اين كلبه يخي، بوي بهار غنيمتي ست كه از دستان گرم تو به يادگار مانده است. خواب ديده ام كه مي آيي، و رنگ مي گيرد هر مكدري. در  روح من مي دمي و مرا تازه مي كني هر سال از نو، هر سال از نو. باران بارن ترانه ي صداي تو را مي خواهم. باران باران نوازش گرم دستان مهربانت، باران باران طعم حرفهاي تو را مي خواهم، باران باران عطر نفسهايت كه بر گونه هايم جاري شود و جاري كند مرا در بطن زندگي. اگر بهار بيايد و تو بيايي.!!

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 20:54 توسط ع.شاپرك| |

تن تو كو؟ تن صميمي تو كو؟

تني كه تكيه گاه من نبود

عطوفت تن تكيده ي تو كو؟

تني كه جون پناه من نبود

سبد سبد گلاي تازه ي تنت

براي باغ دست من نبود

افسانه ي ظهور دستهاي تو

جز قصه ي شكست من نبود

صندوقچه ي عزيز خاطراتمو

ببين، ببين كه موريانه خورد

ببين، ببين كه بي كبوتر صداي تو

گلاي رازقيمو باد برد

درخت تن سپرده دست بادم و

پر از جوانه ي شكستنم

رفتن تو افول خاكستري

ستاره ي دل بستن من بود

شعر نجيب اسم تو غزل نبود

حماسه ي شكستن من بود

مفسر محبت، اي رسول عشق

بگو، بگو كه معبدت كجاست؟

مهاجر هميشه با سفر رفيق

بگو، بگو كه مقصدت كجاست؟

آه اي مسافر تمام جاده ها

چرا شبانه كوچ مي كني؟

دلم گرفت از اين سفر، دلم گرفت

چه غمگنانه كوچ مي كني

تن تو كو؟

(ايرج جنتي عطايي)

نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 19:42 توسط ع.شاپرك| |

آري، آري، شكر مي گويم

گاه گرمم مي كني، اي آتش هستي

شكر گويان دوست مي دارم ترا، اي دوستي، اي مهر

دوست مي دارم ترا، اي باده، اي مستي

شكر مي گويم ترا، اي زندگي، اي اوج.

اي گراميتر، گرانتر موج.

آه!

بگذريم...

مستي است و راستي، بشنو

راست مي گويم.

بشنو و بنديش

من، چه پنهان از تو، در پنهان

گاهي انديشيده ام با خويش،

كاندرين تاريكژرف نيستي، و اقصاي ناداني،

چيست هستي؟يا بگو هستن؟

چون ندانستن، نبودن را شناسم، ليك

چيست بودن؟ چيست دانستن؟

من ـ چه پنهان از تو، پنهان از خدا چون نيست ـ

گاه اين پرسيده ام از خويش:

مي توان دانست آيا، چيست دانستن؟

مي توان دانست بودن چيست؟

آه! آه! اما

چي بگويم، چون نمي دانم؟

من نمي دانم كه هستي چيست، يا هستن؟

مستي است و راستي، بشنو

من نمي دانم كه دانستن؟

ليك مي دانم كه چون از باده اي مستم،

جانم از سياله اي حساس و جادويي،

مي شود سرشار، وانگه ناگهان گويي، با فسون، در پرده هاي هور قليايي،

كاينات آواز مي خواند كه:

" آنك مست! آنك مست"

و اوج گيرد موجهاي سحر و زيبايي

و آيد از جوِّي اثيري پاسخ و پژواك:

"اينك هست! اينك هست"

مستي است راستي، آري

راست مي گويم

باده هر باده ست، گو باشد

ـ مهر و كين، يا طيفي و انگور، يا هر شعله ديگر

همچنان كز هر خم و ساغر

من يقين دارم كه در مستي

مي تواند بود، اگر باشد

هستن و هستي

شعله هر شعله ست، گو باشد

من سخن از آتش آدم شدن در خويشتن گويم

گفت: "بودن؟ يا نبودن؟ پرس و جو اينست"

پيش از آن پرسيد بايستي كه: بودن چيست؟

من در اين معني سخن گويم.

" و اوج مستي كسوت هستي ست" من گويم.

گفت او از بودن، اما من

از شدن گويم

باده هر باده ست،...

آه!

بس كنم ديگر

خالي هر لحظه را سرشار بايد كرد از هستي.

زنده بايد زيست در آنات ميرنده

با خلوص ناب تر مستي.

چيست جز اين؟ نيست جز اين راه

زنده دارد زنده دل دم را.

هر كجا، هر گاه

اوج بخشد كيفيت كم را.

گفت و گو بس، ماجرا كوتاه،

ما اگر مستيم.

بيگمان هستيم.

( استاد اخوان ثالث)

اگر سخن به درازا كشيد اما ارزش خواندنش را داشت كه بي گمان يكي از بهترين شعرها و آثار مهدي اخوان همين شعر زيباست كه سخن از شدن و بودن مي گويد، از شدني در عين زيست كردن و زيستي در عين بودن. و اين هنر انسان بودن و انسان ماندن است. من اين شدنها را اول براي خويش آرزومندم. " من سخن از آتش آدم شدن در خويشتن گويم". عمرتان با دوام. و هنرمندي پيشه تان.

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 12:31 توسط ع.شاپرك| |

نمي شود كه بهار از تو سبزتر باشد

گل از تو گلگون تر

اميد از تو شيرين تر

نمي شود كه تو باشي و شعر هم باشد

نمي شود كه تو باشي، ترانه هم باشد

نمي شود كه تو باشي، گلدان ياس هم باشد

نمي شود كه تو باشي، بلور هم باشد

نمي شود كه شب هنگام

عطر نگاه تو باشد

محبوبه هاي شب هم باشند

نمي شود كه تو باشي، من عاشق تو نباشم

نمي شود كه تو باشي

درست همينطور كه هستي

و من، هزار بار خوبتر از اين نباشم

و هزار بار، عاشق تو نباشم.

( از كتاب يك عاشقانه آرام. نوشته نادر ابراهيمي)

بودن يعني چه؟ يعني حضور واقعي اجسام يا افراد؟ يا حضور حقيقي هر چيز و هر كس؟ بودن ، اما خوبه هم واقعي مثل اينكه من چيز مي نويسم. هم حقيقي مثل اينكه تو هستي همينجا كنار من.كاش چشمان من دريافت حقيقي حقيقت را كشف مي كرد مثل دريافت زيبايي گل نرگس. كاشكي من فقط همين من الكي بيخودي نبود، مني بود كه مي ديد و ادراك صحيحي داشت.

با سپاس از عسل خوبم كه يك عاشقانه آرام لطف او بود.

نوشته شده در چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 16:53 توسط ع.شاپرك| |

قاصدك! هان، چه خبر آوردي؟

از كجا، وز كه خبر آوردي؟

خوش خبر باشي، اما، اما

گرد بام و در من

بي ثمر مي گردي

انتظار خبري نيست مرا

نه ز ياري نه ز ديار و دياري، باري

برو آنجا كه بود چشمي و گوشي با كس

برو آنجا كه ترا منتظرند

قاصدك!

در دل من همه كورند و كرند

دست بردار از اين در وطن خويش غريب

قاصد، تجربه هاي همه تلخ

با دلم مي گويد

كه دروغي تو، دروغ

كه فريبي تو فريب

قاصدك! هان، ولي...آخر... اي واي!

راستي آيا رفتي با باد؟

با توام، آي! كجا رفتي؟ آي...

راستي آيا جايي خبري هست هنوز؟

مانده خاكستر گرمي جايي؟

در اجاقي ـ طمع شعله نمي بندم ـ خردك شرري هست هنوز؟

قاصدك!

ابرهاي همه عالم شب و روز

در دلم مي گريند

نوشته شده در جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 23:16 توسط ع.شاپرك| |

    و تو آموختي كه آنچه دو روح خويشاوند را، در غربت اين آسمان و زمين بي درد، دردمند ميدارد و نيازمند و بيتاب يكديگر مي سازد دوست داشتن است، و من در نگاه تو، اي خويشاوند بزرگ من، اي كه در سيمايت هراس غربت پيدا بود و در ارتعاش پر اضطراب سخنت شوق فرار پديدار! ديدم كه تبعيدي اين زميني.... و اكنون تو با مرگ رفته اي و من، اينجا، تنها به اين اميد دم مي زنم كه با هر نفس گامي به تو نزديكتر مي شوم.  (دكتر شريعتي)

       درود

   به تو درود كه هميشه احساس مي كنم، نه يقين دارم كنارمي و نوشته هامو مي خوني. اما من كنار تو نيستم و غرق روزمرگي هام. سالگرد ترك زمين، سالگرد رفتن توست، گرچه آنقدر مهرباني كه مرا ترك نگفتي. اما سالگرد تنهايي من است، تنهايي كه هيچ كس نمي تواند آن را پر كند.

   هر كسي پس از تو آمد خلوت منو به هم زد 

         سر نوشت من نبوده سرنوشتي كه رقم زد

   وقتي رفتي فكر كردم مي ميرم، دق مي كنم. اما نه  من نفس كشيدم، غذا خوردم، خنديدم، روزها و شبها رو ديدم، دق نكردم نمردم.

   (و همچنان دوره مي كنيم

                         شب را و روز را

                                         هنوز را)

   تو رفتي و من تنها ماندم. و هي تكرار روزها و شبها و تكرار و تكرار. رفتي و هيچ فكر نكردي:

   ( ما ميان پريشاني تلفظ درها

                   براي خوردن يك سيب

                               چقدر تنها مانده ايم)

   بي تابتر از هميشه منتظر به تو رسيدنم.

                                                          درود.

   شب آغاز هجرت تو

   شب از خود گذشتنم بود

   شب بي رحم رفتن تو

   شب از پا نشستنم بود

   شب بي تو، شب بي من

   شب دلمرده هاي تنها بود

   شب رفتن، شب مردن

   شب دل كندن من از ما بود

   واسه جشن دلتنگي ما

   گل گريه سبد سبد بود

   با طلوع عشق من و تو

   هم زمين هم ستاره بد بود

ا   ز هجرت تو شكنجه ديدم

   كوچ تو اوج رياضتم بود

   چه مؤمنانه از خود گذشتم

   كوچ من از من نهايتم بود

   بدادم برس بدادم برس

   تو اي ناجي تبار من

   بدادم برس بدادم برس

   تو اي قلب سوگوار من

   سهم من جز شكستن من

   تو هجوم شب زمين نيست

   با پر و بال خاكي من

   شوق پرواز آخرين نيست

   بي تو بايد دوباره برگشت

   به شب بي پناهي

   سنگر وحشت من از من

   مرهم زخم پير من كو؟

   واسه پيدا شدن تو آينه

   جاده ي سبز گم شدن كو؟

   بي تو بايد دوباره گم شد

   تو غبار تباهي

   با من نياز خاك زمين بود

   تو پل به فتح ستاره بستي

   اگر شكستم، از تو شكستم

   اگر شكستي، از خود شكستي

   بدادم برس بدادم برس

   تو اي ناجي تبار من

   بدادم برس بدادم برس

   تو اي قلب سوگوار من

               (شاهكار جنتي عطايي)

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 16:51 توسط ع.شاپرك| |

نمي دونم شده تا حالا توي تاريكي قدم برداري فقط به اميدي كه دستت به يك طنابه، به اميدي قدم بر مي داري كه اون طناب تو رو كمكت كنه تا زمين نخوري. اون طناب هر چند باريك باشه اما بودنش لازمه تا تو به روشني برسي، به نور. و ما بايد رعايت كنيم بايد حفظ كنيم اون ريسماني رو كه هادي ما هست هر چند باريك. اون ريسمان حدود انسان بودن ما رو ثابت مي كنه هر چند انسانيت ما بيشتر طناب محكمتر. و ايمان به كسي كه ريسماني بافته تا من تا تو به راه آشنا شويم و به بي راهه نرويم. گاهي با خودم مي گم چه فرقي بين من با اين ميز و يا اين صندلي هست؟ من فكر مي كنم پس هستم.! اين منو قانع نمي كنه نه فقط فكر كردن كافي نيست. من عمل مي كنم پس هستم.! آخ كه بعضي اعمال اونقدر بدند كه كاش نبودم. پس اين هم كافي نيست، من حس مي كنم، فكر مي كنم، عمل مي كنم، عشق مي ورزم، تشخيص مي دهم، حدود را رعايت مي كنم.... پس من هستم، آدم هستم.

  خدايا مرا در سوگ من قرار نده. خدايا مرا ياري كن همواره حدود خويشتنرا رعايت كنم انسان را رعايت كنم زيرا آنگاه آدم را با خويش و خويشتن را با آدم آميخته ام. آدم شده ام. اين (آدم شدن) كار سخت و زيباييست.

  من آن مفهوم مجرد را جسته ام

  بيهوده مرگ

            به تهديد

                    چشم مي دراند

  ما به حقيقت ساعتها

  شهادت نداده ايم

       جز به گونه ي اين رنج ها

  كه از عشق هاي رنگين آدميان

  به نصيب برده ايم

         چونان خاطره يي هر يك

  در ميان نهاده

           از نيش خنجري

                        با درختي.

  با اين همه از ياد مبر

  كه ما

   ـ من و تو ـ

          انسان را

                 رعايت كرده ايم

  ( خود اگر

           شاهكار خدا بود

                               يا نبود)

  و عشق را رعايت كرده ايم.

  آنگاه كه خوشتراش ترين تن ها را به سكه سيمي

                                                                  توان خريد،

  مرا

     ـ دريغا دريغ ـ

                هنگامي كه به كيمياي عشق

                                                   احساس نياز

                                                                    مي افتد

  همه آن دم است.

  همه آن دم است.

  (احمد شاملو)

با در نظر گرفتن اين كه انسان شاهكار خداست، كه خود هنگام خلقت آدم فتبارك الله مي گويد. اما آيا من همان آدم هستم؟ آيا رعايت كرده ام آنچه را كه بايد؟

 

نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1387ساعت 1:43 توسط ع.شاپرك| |


Design By : Night Skin